وقتي كار ميكنم و باز كار ميكنم و همينطور درس ميخونم، وقتي پولي بدست ميارم و حتي وقتي يه ليوان شيرتوت فرنگي براي مشتري ميريزم، ميبينم كه دنيا خيلي خيلي جالبه. زندگي خيلي خيلي باحاله. اما هر شب كه به نقطه الانم ميرسم ميبينم دنيا زيادي هم ناجوانمرده كه با اين همه هنوزم منو قابل اعتماد نكرده!
از وقتی که برگشتم به فیلد، سوپروایزرِ محترم هی منو میخندونه. از اونجایی هم که ناشتا میرم سرِ كار حسابي از خنده ها دل درد ميگيرم.
ماه رمضون ديگه نميتونيم به ملت سمپل بديم براي همين كارمون مستقيم فروشه ولي جايزه داريم. يكي از جايزه ها مجله آشپزيه... حالا يه مرده بود ميخواست مجله رو بخره، من هم هرچي گفتم عزيز دلم اين براي فروش نيست و فقط جايزه ي خريده تو مخش نرفت كه نرفت. گفتم ۲۰۰۰ تومان خريد كن يه مجله بهت ميديم، گفتش ۲۰۰۰ تومان ميدم فقط مجله رو ميبرم... ديدم بنده خدا نفهمه گفتم باشه پس ۵ تا شير توت فرنگي بهت جايزه ميديم
... آي كيو!
ميدونين يكي از خوبي هاي كار ما چيه؟ اينه كه درسته به ملت سمپل ميديم اما تا دلتون بخواد ازشون مفتي هم خوراكي ميگيريم
. از خود سوپرماركتي ها گرفته تا ماشين پخش هاي شركت خودمون يا شركت هاي ديگه مثل پاك، ميهن، روزانه و...
. يه همكار محترمي هم داريم كه تخصصش گرفتن اشانتيونِ زوريه!
راستي سريال سامسون از همسر يا دردسر پيشي گرفت
... تركوند! البته اينها همش سليقه ايه![]()
خوب و خوش و سلامت باشين![]()
آخيش، امروز صبح بهم زنگ زدن گفتن كه برگردم سرِ فيلد
... با اينكه رو نميكردم ولي از كارِ پخش خسته شده بودم. آخه اول قرار بود منطقه هاي دو و پنج باشم اما يهو سر از جاده خاوران و بعدش هم شهرري درآوردم. تازه فرديس و خودِ كرج هم اومدن تو برنامه... خلاصه خسته شدم ديگه. ولي امروز كه سوپروايزِرم بهم زنگ زد و گفت كه ميخوام برگردي كلي خوشحال شدم، چون فكر ميكردم بايد تا آخرِ ماه رمضون صبر كنم
.
خلاصه امروز كلي حال داد دوباره با بروبچ... جاي شما خالي.
سرم خيلي شلوغه... درسته كه خسته ميشم اما خيلي راضي ام. زندگي داره خوب پيش ميره.
و
اگه شبكه فارسی ۱ رو ندارین حتماْ بیارینش، چون درسته كه دوبله هاش وحشتناكه اما سريالاي خوبي پخش ميكنه. "سامسون" جالبه، اما "همسر يا دردسر" رو به هيچ وجه از دست ندين
... سامسون رو ساعت ۸ شب ميده و ۱۱ همون شب تكرار ميكنه، همسر يا دردسر(
) هم ساعت ۱۰ شب پخش ميكنه... جفتشونم كره ايَن.
همين ديگه، گفتم اينهمه كاله تبليغ ميكنم دو خط هم سريال تبليغ كنم بد نيست...
خوش باشين.
حالا بگو چرا نمیخوای بفهمی که من چی میگم؟
هي... آق داداشِ بنده هم امروز رفت خدمت
. بعد از ظهر راهي ترمينال شد تا با اتوبوس بره نيشابور... آق سپهر ايشالله سلامت برگردي و خاطره هاي خوبي برات به جا بمونه... خدا به همرات.
...
چند وقتيه كِسِلم. دوس دارم دوباره برگردم سر فيلد با بروبچز، اما تا آخر ماه رمضون بايد صبر كنم. هرچند كارِ پخش پولش بهتره، چون بيشتر بيرونيم و خب بيشتر هم كار مي كنيم. امروز هم كه جاتون خالي، اول رفتيم يوسف آباد بعد كريم خان و بعد آدرس ها ما رو به نظام آباد كشوند!!! دوس دارم اين ويزيتور دلبند رو ملاقات كنم و يه صحبت مردونه باهاش داشته باشم
... به قول خودشون منطقه بندي كردن، ولي خداييش سولقون چه ربطي به اكباتان داره؟ مترو صادقيه چه ربطي به جام جم داره؟ اصلا يوسف آباد كجا نظام آباد كجا؟ نكنه براي اينه كه جفتشون "آباد" دارن؟... آها يه سوال ديگه هم دارم... چرا ويزيتور عزيز آدرس سوپرماركتي رو هم كه جنس نخواسته مينويسه و ما رو در به در ميكنه؟!!! ها؟ ها؟ ها؟
ولي... آخرِ برج رو بچسب، تازه دفترچه بيمه هم تو راهه
.
خوش باشين و سلامت... جيگرتونو![]()
چقدر زندگي باحال ميشه وقتي كه به عقب نگردي و خودت رو با يه مشت خاطره درگير نكني. خاطره خوبه، اما تا حدي كه به درد بخوره، مثل خاطرات خدمت... چقدر حال ميده به جاي اينكه خودت رو بين لشگري از آدمها تقسيم كني، به اونهايي برسي كه نقشي تو زندگيت ايفا ميكنن و البته با همه خوب و مهربون و شاد و شنگول باشي... ولي سخته...
خيلي خوبه كه به موقع فراموش كني، به موقع كنار بكشي و به موقع هم حمله كني. خوبه كه وقتي خاله زنكا از يه بدبخت غيبت ميكنن يه گوشت رو در كني و يه گوشت رو دروازه. خوبه كه خويشتن دار باشي.
خوبه كه بدوني مردونگي به پشت لب سبز كردن نيست. مرد اونيه كه حتي وقتي بهش پشت كني باز هم هوات رو داشته باشه و به دادت برسه.
اي خانم، اي آقا
لطفاً كمي مرد باشيم...
نه تو بگو، فرحزاد، اونم بيابوناش جاي شير سمپل كردن و فروختنه؟ اون هم شير توت فرنگي؟!!! فقط من در عجبم كه چطور تونستيم تو بيابون نود و يكي شير توت فرنگي بفروشيم. وقتي كه بيشتر مشتريهامون زنبور و عنكبوت و مورچه بالدار بودن، نود و يكي براي خودش ركورد محسوب ميشه... باور كنين... فقط يه ساعت تو راه بوديم تا راننده ي سرويس، مكان رو پيدا كنه، كه تازه اونم از لطف يه مادرجاني بود كه در نهايت صداقت بهمون گفت "به شرطي آدرس ميدم كه من رو هم ببرين". البته ما نميدونيم كه مادرجان كي از ميني بوس پياده شد و فقط تنها چيزي كه فهميديم اين بود كه مادرجان ديگه كنار ما نيست.
به به...
اين تيریپ سلام کردن سمپلری بود
. بله، اينچنين بنده سومين روز رو به عنوان سمپلر پشت سر گذاشتم. البته به قول اين كاره ها هنوز Train نشدم و به قول اون كاره ها آشخورم هنوز
. روز اول فكر ميكنم طرف پاسداران افتادم، روز دوم كه ديروز بود افتادم مرزداران و امروز هم كه تو شريعتي در خدمت شما مردم غيور ايران زمين بودم
. عمو، داش، آبجي، هر نسبتي كه با ما داري خواهشاً لعن و نفرين نكني كه كار بپره ها. اگه بپره، مطمئن باشين مسبب رو پيدا ميكنم
.
خوش باشين و سلامت...
باي باي![]()
كنكور سراسري رو دادم و حالا مونده كنكور دانشگاه آزاد. تا ببينيم كه چي ميشه...
از وقتي كه از سربازي برگشتم فرصت نكردم فعاليت خاصي داشته باشم. اما حالا ديگه وقتشه كه به خودم ثابت كنم اين No face، No face قبل از خدمت نيست. از طرفي قلبم ميشكنه وقتي كه ميبينم بعضي از رفقاي خدمتم هنوز دارن تو پادگان روزها رو تو تقويم خط ميزنن. يكي از اين بچه ها اسمش هست محمد رضواني. وقتي كه از قرارگاه حوالم كردن به هاگ، اين آقا محمد كه بچه پارك لاله اصفهانه خيلي هوام رو داشت. مسئول انبار و ارشد سربازهاي خدماتي بود. وقتي كه ديد من فقط يه ماه به پايان خدمت قانونيم مونده و ديگه به قول معروف خط بالا هستم، با اينكه ارشد بود ترجيح ميداد خودش به جاي من كار كنه. هر روز ميرفتيم تو انبار و بهم راني ميداد. اونقدر سفارشم رو به منشي ها كرد تا اينكه اونها فرمانده آتشبار رو راضي كردن من رو مسئول كتابخونه كنه. آقا محمدِ من خودش فقط دو ماه به پايانِ خدمت قانونيش مونده بود، اما هنوز هم كه هنوزه داره تو پادگان با آدمهاي بيخودي كه ميشناسم سروكله ميزنه. البته من هم يه ماه اضافه خدمت كشيدم كه دو ماه آخر رو تو هاگ بودم.
زماني كه تو بازرسي بودم يه بار محمد اومده بود اونجا تا بلكه مشكلش حل شه. عصب هاي يه دست اين بنده خدا تو تصادف قطع شده بود و با اينكه بايد براي چندمين بار دستش رو عمل ميكرد اما فرمانده قرارگاه بهش مرخصي نميداد. طفلك از فنس فرار كرد و وقتي برگشت براش اضافه خدمت و تنبيه نوشتن، بعدش هم فرستادنش سايت موشكي هاگ. حسابي هم باهاش لج كردن و يه بند براش اضافه خدمت رد كردن و اين اواخر حتي فرستادنش زندان. حتي وقتي كه ارشد سربازهاي خدماتي هم شد از دست آزار و اذيت هاي كادري ها(درجه دارهايي كه استخدام ارتش هستن) راحت نبود. با اين حال هميشه مايه خنده و خوشحالي ديگران تو جمع بود.
دلم براش خيلي تنگ شده و با اينكه چندباري با هم تماس داشتيم، اما دوست دارم دوباره ببينمش.

همینجوری یه آهنگ قشنگ میزارم به اسم I'm on my way از Proclaimers که با شور خاص و همینطور لهجه ی قشنگی خونده شده. این آهنگ تو اولین(بهترین) قسمت کارتون Shrek هم پخش شده که البته به این کارتون تعلق نداره.
نکته ی دیگه این که: کنکور دارم ![]()
لینک دانلود: I'm on my way
لیریک:
I'm on my way from misery to happiness today
I'm on my way from misery to happiness today
I'm on my way to what I want from this world
And years from now you'll make it to the next world
And everything that you receive up yonder
Is what you gave to me the day I wandered
I took a right, I took a right turning yesterday
I took a right, I took a right turning yesterday
I took the road that brought me to your home town
I took the bus to streets that I could walk down
I walked the streets to find the one I'd looked for
I climbed the stair that led me to your front door
And now that I don't want for anything
I'd have Al Jolson sing "I'm sitting on top of the world"
I'll do my best, I'll do my best to do the best I can
I'll do my best, I'll do my best to do the best I can
To keep my feet from jumping from the ground dear
To keep my heart from jumping through my mouth dear
To keep the past, the past and not the present
To try and learn when you teach me a lesson
And now that I don't want for anything
I'd have Al Jolson sing "I'm sitting on top of the world
با توجه به اینکه سه ماه قبل از کنکور خدمتم تموم شد و با اینکه تو خدمت تا جایی که تونستم درس خوندم، اما به زمان بیشتری نیاز داشتم. مسئله اینه که من دارم با کنکور دست و پنجه نرم میکنم نه یه امتحان پایان ترم عادی یا غیرعادی. یعنی هرچقدر که تلاش کنم باز هم کسایی هستن که بیشتر از من میخونن و بیشتر تست میزنن. اما بعداً دلم نمیخواد بگم سه ماه رو از دست دادم. لطف کنین و دعایی(به هر روشی که دوست دارین) نثار بنده کنین. من هم تلاشم رو بیشتر و بیشتر میکنم تا دعاهای شما هم هدر نره.
یه دنیا تشکر.
ببینم، تکلیف آدم وقتی که نمیدونه درست و غلط کدومه، چیه؟ چه فایده داره وقتی که فکر میکنی داری کار درست رو انجام میدی اشتباه کنی؟
با وجود حرفهای زیادی که برای زدن دارم بیشتر از این نمیتونم بنویسم... تا اصلاع ثانوی و تا وقتی که بتونم بنویسم... خداحافظ.
هر روز دارم ده ساعت درس میخونم... تست میزنم... دوره میکنم.
یعنی با این فرصتِ کم میتونم قبول شم؟
ولی من که بیخود خدمت نرفتم، پس باید قبول شم.
ها؟
من به خودم هم یه عذرخواهی اساسی بدهکارم... چون بیشترین ظلم رو به خودم کردم.
خان بابای من تو خانوادش تک پسره و چهارتا خواهر(عمه های گرامِ بنده) داره. اما همیشه که اینطور نبود قربونِ شکلت. قبلاً قبلنا یه آقا پسر دیگه ای هم بوده که مشالله مردی بود برای خودش و فکر میکنم کمِ کمش یه دهه از خان بابای بنده بزرگتر بود. اسمش بود رضا و چند سال قبل از ازدواج پدر و مادرم مرد. پدر عزیزمون هم که عادت نداشت از رضا جون حرفی بزنه. فقط یادمه وقتی شیرخواره بودم یه عکس سیاه سفیدِ عتیقه ازش بهم نشون داد و بعد دیگه کلیه ی متعلقاتِ عمو رضا از جلوی دیدگان کنجکاوِ ما سانسور شد...
چند وقت پیش یکی از پسر عمه هام از مکاتبه هاش با یه دختر تو آمریکا خبر داد. اون دختر خانم خودش رو کارِن معرفی کرد و گفت که اهل کالیفرنیاست. حتی عکس خودش هم فرستاد که البته کیفیت خیلی پایینی داشت. کارن تمایل زیادی برای آشنایی با پسر عمه ی بنده و خانوادش نشون داد. برای اینکه...
(از اینجا قضیه یه کم جدی میشه
)
تازگی ها از زیر زبون پدرم یه چیز میزهایی کشیدیم بیرون. اون گفت: رضا آدمِ لامذهبی بود، عشقِ سیری ناپذیری به موسیقی ،ادبیات و شعر و شاعری داشت. پدرم گفت رضا آدمی بود که تو زمانِ خودش نمی گنجید و خیلی جلوتر از زمانش حرکت می کرد. یعنی یه جورایی نمی تونست با توانایی ها و استعدادهای زیادش تو جامعه و اطرافیان محدودِ اون موقع، دَووم بیاره. اون راهیِ آمریکا شد و اونجا با یه زنِ آمریکایی ازدواج کرد. اونها بعد از مدتی صاحبِ دختر شدن و اسمش رو گذاشتن کارِن. رضا زندگیش رو وقفِ خانواده و همینطور علاقه مندیهاش کرد. اما... بعد از مدتی تو آمریکا مبتلا به سرطان شد... اون خاطراتشو برای پدرم فرستاد، اما پدرم که به قولِ خودش احتیاجی به اونها نداشت(!)، همشون رو سوزوند!!!
وقتی پدرم تو زاهدان بود بهش خبر دادن که رضا مرده. اهلِ خانواده جا خوردن و از مرگِ رضا متاثر شدن! اما رضا خودکشی کرده بود... وقتی که دید سرطان خِرش رو گرفته و دیگه رفتنیه، خودش به استقبال مرگ رفت و این کار رو به خرجِ دوا درمون کردنهای بیهوده ترجیح داد. اما قبل از مرگش خواست که جنازش رو آتیش بزنن و خاکسترش هم بدن به دانشگاه.
تو این سالها کارِن و مادرش برای پدرم دعوت نامه فرستادن و ما هم اخیراً متوجه این قضیه شدیم. من دست خط و عکسِ کارن رو دیدم(خرچنگ قورباغه). حدودِ سی سال سن داره و نمیتونه فارسی حرف بزنه. تو نامه ای که فرستاد نوشته بود از پرواز میترسه...
خیلی چیزها هست که ما هنوز در موردِ عمو رضامون نمیدونیم و پدرِ و عمه های گرامی ما رو حسابی میپیچونن... ولی...
کارن، دختر عمویِ من؟!!!
