تبليغاتX
South PArk
قابل اعتماد!
میدونی با وجود این همه آدمی که دور و برمه و با این همه رفقایی که هستن، چرا بازم احساس تنهايي ميكنم؟ چرا دنيا با اين همه آدم و اين همه فرصت هنوز برام ناقصه؟ چرا گرماي ملايمي كه مدت ها وجودمو گرم ميكرد حالا داره آتيشم ميزنه؟ چرا يه كلمه از تمام چيزي كه دوس دارم تمام چيزيو كه دارم ازم ميگيره؟

وقتي كار ميكنم و باز كار ميكنم و همينطور درس ميخونم، وقتي پولي بدست ميارم و حتي وقتي يه ليوان شيرتوت فرنگي براي مشتري ميريزم، ميبينم كه دنيا خيلي خيلي جالبه. زندگي خيلي خيلي باحاله. اما هر شب كه به نقطه الانم ميرسم ميبينم دنيا زيادي هم ناجوانمرده كه با اين همه هنوزم منو قابل اعتماد نكرده!

Written By No Face At 1:2 شنبه چهارم مهر 1388 | |

5 تا بخر 6 تا ببر!
سلام

از وقتی که برگشتم به فیلد، سوپروایزرِ محترم هی منو میخندونه. از اونجایی هم که ناشتا میرم سرِ كار حسابي از خنده ها دل درد ميگيرم.

ماه رمضون ديگه نميتونيم به ملت سمپل بديم براي همين كارمون مستقيم فروشه ولي جايزه داريم. يكي از جايزه ها مجله آشپزيه... حالا يه مرده بود ميخواست مجله رو بخره، من هم هرچي گفتم عزيز دلم اين براي فروش نيست و فقط جايزه ي خريده تو مخش نرفت كه نرفت. گفتم ۲۰۰۰ تومان خريد كن يه مجله بهت ميديم، گفتش ۲۰۰۰ تومان ميدم فقط مجله رو ميبرم... ديدم بنده خدا نفهمه گفتم باشه پس ۵ تا شير توت فرنگي بهت جايزه ميديم... آي كيو!

ميدونين يكي از خوبي هاي كار ما چيه؟ اينه كه درسته به ملت سمپل ميديم اما تا دلتون بخواد ازشون مفتي هم خوراكي ميگيريم. از خود سوپرماركتي ها گرفته تا ماشين پخش هاي شركت خودمون يا شركت هاي ديگه مثل پاك، ميهن، روزانه و.... يه همكار محترمي هم داريم كه تخصصش گرفتن اشانتيونِ زوريه!

راستي سريال سامسون از همسر يا دردسر پيشي گرفت... تركوند! البته اينها همش سليقه ايه

خوب و خوش و سلامت باشين

 

Written By No Face At 23:50 دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 | |

مخلوط!
سلام

آخيش، امروز صبح بهم زنگ زدن گفتن كه برگردم سرِ فيلد... با اينكه رو نميكردم ولي از كارِ پخش خسته شده بودم. آخه اول قرار بود منطقه هاي دو و پنج باشم اما يهو سر از جاده خاوران و بعدش هم شهرري درآوردم. تازه فرديس و خودِ كرج هم  اومدن تو برنامه... خلاصه خسته شدم ديگه. ولي امروز كه سوپروايزِرم بهم زنگ زد و گفت كه ميخوام برگردي كلي خوشحال شدم، چون فكر ميكردم بايد تا آخرِ ماه رمضون صبر كنم.

خلاصه امروز كلي حال داد دوباره با بروبچ... جاي شما خالي.

سرم خيلي شلوغه... درسته كه خسته ميشم اما خيلي راضي ام. زندگي داره خوب پيش ميره.

و

اگه شبكه فارسی ۱ رو ندارین حتماْ بیارینش، چون درسته كه دوبله هاش وحشتناكه اما سريالاي خوبي پخش ميكنه. "سامسون" جالبه، اما "همسر يا دردسر" رو به هيچ وجه از دست ندين... سامسون رو ساعت ۸ شب ميده و ۱۱ همون شب تكرار ميكنه، همسر يا دردسر() هم ساعت ۱۰ شب پخش ميكنه... جفتشونم كره ايَن.

همين ديگه، گفتم اينهمه كاله تبليغ ميكنم دو خط هم سريال تبليغ كنم بد نيست...

خوش باشين.

Written By No Face At 23:38 شنبه چهاردهم شهریور 1388 | |

this way
انگار هیچ وقت علت اتفاقا اونی نیست که ما فکر می کنیم. چرا ما آدما دوس داریم خودمون رو بازی بدیم؟ اصلاْ چرا دوس داریم نفهمیم؟

حالا بگو چرا نمیخوای بفهمی که من چی میگم؟

Written By No Face At 1:20 شنبه هفتم شهریور 1388 | |

آخه چرا؟
سلام

هي... آق داداشِ بنده هم امروز رفت خدمت. بعد از ظهر راهي ترمينال شد تا با اتوبوس بره نيشابور... آق سپهر ايشالله سلامت برگردي و خاطره هاي خوبي برات به جا بمونه... خدا به همرات.

...

چند وقتيه كِسِلم. دوس دارم دوباره برگردم سر فيلد با بروبچز، اما تا آخر ماه رمضون بايد صبر كنم. هرچند كارِ پخش پولش بهتره، چون بيشتر بيرونيم و خب بيشتر هم كار مي كنيم. امروز هم كه جاتون خالي، اول رفتيم يوسف آباد بعد كريم خان و بعد آدرس ها ما رو به نظام آباد كشوند!!! دوس دارم اين ويزيتور دلبند رو ملاقات كنم و يه صحبت مردونه باهاش داشته باشم... به قول خودشون منطقه بندي كردن، ولي خداييش سولقون چه ربطي به اكباتان داره؟ مترو صادقيه چه ربطي به جام جم داره؟ اصلا يوسف آباد كجا نظام آباد كجا؟ نكنه براي اينه كه جفتشون "آباد" دارن؟... آها يه سوال ديگه هم دارم... چرا ويزيتور عزيز آدرس سوپرماركتي رو هم كه جنس نخواسته مينويسه و ما رو در به در ميكنه؟!!! ها؟ ها؟ ها؟

ولي... آخرِ برج رو بچسب، تازه دفترچه بيمه هم تو راهه.

خوش باشين و سلامت... جيگرتونو

 

Written By No Face At 22:58 چهارشنبه چهارم شهریور 1388 | |

اين خوب است!
سلام

چقدر زندگي باحال ميشه وقتي كه به عقب نگردي و خودت رو با يه مشت خاطره درگير نكني. خاطره خوبه، اما تا حدي كه به درد بخوره، مثل خاطرات خدمت... چقدر حال ميده به جاي اينكه خودت رو بين لشگري از آدمها تقسيم كني، به اونهايي برسي كه نقشي تو زندگيت ايفا ميكنن و البته با همه خوب و مهربون و شاد و شنگول باشي... ولي سخته...

خيلي خوبه كه به موقع فراموش كني، به موقع كنار بكشي و به موقع هم حمله كني. خوبه كه وقتي خاله زنكا از يه بدبخت غيبت ميكنن يه گوشت رو در كني و يه گوشت رو دروازه. خوبه كه خويشتن دار باشي.

خوبه كه بدوني مردونگي به پشت لب سبز كردن نيست. مرد اونيه كه حتي وقتي بهش پشت كني باز هم هوات رو داشته باشه و به دادت برسه. 

اي خانم، اي آقا

 لطفاً كمي مرد باشيم... 

Written By No Face At 13:26 یکشنبه هجدهم مرداد 1388 | |

ف.ر.ح.ز.ا.د
سلام

نه تو بگو، فرحزاد، اونم بيابوناش جاي شير سمپل كردن و فروختنه؟ اون هم شير توت فرنگي؟!!! فقط من در عجبم كه چطور تونستيم تو بيابون نود و يكي شير توت فرنگي بفروشيم. وقتي كه بيشتر مشتريهامون زنبور و عنكبوت و مورچه بالدار بودن، نود و يكي براي خودش ركورد محسوب ميشه... باور كنين... فقط يه ساعت تو راه بوديم تا راننده ي سرويس، مكان رو پيدا كنه، كه تازه اونم از لطف يه مادرجاني بود كه در نهايت صداقت بهمون گفت "به شرطي آدرس ميدم كه من رو هم ببرين". البته ما نميدونيم كه مادرجان كي از ميني بوس پياده شد و فقط تنها چيزي كه  فهميديم اين بود كه مادرجان ديگه كنار ما نيست.

به به...

 

Written By No Face At 0:27 یکشنبه هجدهم مرداد 1388 | |

3rd Day
سلام خانم، سلام آقا

اين تيریپ سلام کردن سمپلری بود. بله، اينچنين بنده سومين روز رو به عنوان سمپلر پشت سر گذاشتم. البته به قول اين كاره ها هنوز Train نشدم و به قول اون كاره ها  آشخورم هنوز. روز اول فكر ميكنم طرف پاسداران افتادم، روز دوم كه ديروز بود افتادم مرزداران و امروز هم كه تو شريعتي در خدمت شما مردم غيور ايران زمين بودم. عمو، داش، آبجي، هر نسبتي كه با ما داري خواهشاً لعن و نفرين نكني كه كار بپره ها. اگه بپره، مطمئن باشين مسبب رو پيدا ميكنم.

خوش باشين و سلامت...

باي باي

Written By No Face At 22:44 سه شنبه ششم مرداد 1388 | |

رِفيق...
سلام

كنكور سراسري رو دادم و حالا مونده كنكور دانشگاه آزاد. تا ببينيم كه چي ميشه...

از وقتي كه از سربازي برگشتم فرصت نكردم  فعاليت خاصي داشته باشم. اما حالا ديگه وقتشه كه به خودم ثابت كنم اين No face، No face قبل از خدمت نيست. از طرفي قلبم ميشكنه وقتي كه ميبينم بعضي از رفقاي خدمتم هنوز دارن تو پادگان روزها رو تو تقويم خط ميزنن. يكي از اين بچه ها اسمش هست محمد رضواني. وقتي كه از قرارگاه حوالم كردن به هاگ، اين آقا محمد كه بچه پارك لاله اصفهانه خيلي هوام رو داشت. مسئول انبار و ارشد سربازهاي خدماتي بود. وقتي كه ديد من فقط يه ماه به پايان خدمت قانونيم مونده و ديگه به قول معروف خط بالا هستم، با اينكه ارشد بود ترجيح ميداد خودش  به جاي من كار كنه. هر روز ميرفتيم تو انبار و بهم راني ميداد. اونقدر سفارشم رو به منشي ها كرد تا اينكه اونها فرمانده آتشبار رو راضي كردن من رو مسئول كتابخونه كنه. آقا محمدِ من  خودش فقط دو ماه به پايانِ خدمت قانونيش مونده بود، اما هنوز هم كه هنوزه داره تو پادگان با آدمهاي بيخودي كه ميشناسم سروكله ميزنه. البته من هم يه ماه اضافه خدمت كشيدم كه دو ماه آخر رو تو هاگ بودم.

زماني كه تو بازرسي بودم يه بار محمد اومده بود اونجا تا بلكه مشكلش حل شه. عصب هاي يه دست اين بنده خدا تو تصادف قطع شده بود و با اينكه بايد براي چندمين بار دستش رو عمل ميكرد اما فرمانده قرارگاه بهش مرخصي نميداد. طفلك از فنس فرار كرد و وقتي برگشت براش اضافه خدمت و تنبيه نوشتن، بعدش هم فرستادنش سايت موشكي هاگ. حسابي هم باهاش لج كردن و يه بند براش اضافه خدمت رد كردن و اين اواخر حتي فرستادنش زندان. حتي وقتي كه ارشد سربازهاي خدماتي هم شد از دست آزار و اذيت هاي كادري ها(درجه دارهايي كه استخدام ارتش هستن)  راحت نبود. با اين حال هميشه مايه خنده و خوشحالي ديگران تو جمع بود.

دلم براش خيلي تنگ شده و با اينكه چندباري با هم تماس داشتيم، اما دوست دارم دوباره ببينمش.

Written By No Face At 0:29 شنبه ششم تیر 1388 | |

I'm on my way
 

 

همینجوری یه آهنگ قشنگ میزارم به اسم I'm on my way از Proclaimers  که با شور خاص و همینطور لهجه ی  قشنگی خونده شده. این آهنگ تو اولین(بهترین) قسمت کارتون Shrek هم پخش شده که البته به این کارتون تعلق نداره.

نکته ی دیگه این که: کنکور دارم

لینک دانلود: I'm on my way

لیریک:

I'm on my way from misery to happiness today
I'm on my way from misery to happiness today
I'm on my way to what I want from this world
And years from now you'll make it to the next world
And everything that you receive up yonder
Is what you gave to me the day I wandered

I took a right, I took a right turning yesterday
I took a right, I took a right turning yesterday
I took the road that brought me to your home town
I took the bus to streets that I could walk down
I walked the streets to find the one I'd looked for
I climbed the stair that led me to your front door

And now that I don't want for anything
I'd have Al Jolson sing "I'm sitting on top of the world"

I'll do my best, I'll do my best to do the best I can
I'll do my best, I'll do my best to do the best I can
To keep my feet from jumping from the ground dear
To keep my heart from jumping through my mouth dear
To keep the past, the past and not the present
To try and learn when you teach me a lesson

And now that I don't want for anything
I'd have Al Jolson sing "I'm sitting on top of the world

Written By No Face At 22:59 جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 | |

دستت طلا!
 

 

با توجه به اینکه سه ماه قبل از کنکور خدمتم تموم شد و با اینکه تو خدمت تا جایی که تونستم درس خوندم، اما به زمان بیشتری نیاز داشتم. مسئله اینه که من دارم با کنکور دست و پنجه نرم میکنم نه یه امتحان پایان ترم عادی یا غیرعادی. یعنی هرچقدر که تلاش کنم باز هم کسایی هستن که بیشتر از من میخونن و بیشتر تست میزنن. اما بعداً دلم نمیخواد بگم سه ماه رو از دست دادم. لطف کنین و دعایی(به هر روشی که دوست دارین) نثار بنده کنین. من هم تلاشم رو بیشتر و بیشتر میکنم تا دعاهای شما هم هدر نره.

یه دنیا تشکر.

Written By No Face At 23:49 دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | |

فکر میکنی...
سلام

ببینم، تکلیف آدم وقتی که نمیدونه درست و غلط کدومه، چیه؟ چه فایده داره وقتی که فکر میکنی داری کار درست رو انجام میدی اشتباه کنی؟

با وجود حرفهای زیادی که برای زدن دارم بیشتر از این نمیتونم بنویسم... تا اصلاع ثانوی و تا وقتی که بتونم بنویسم... خداحافظ.

Written By No Face At 23:18 چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 | |

Hardworking
حدود هفتاد روز تا کنکور مونده و بنده دارم همه ی انرژیم رو خرجِ کنکور میکنم. اما از اونجایی که تازه یه ماهه سربازیم تموم شده، نمیدونم آمادگی دارم یا نه. با اینکه تو خدمت، پیام نور قبول شدم و الان ترم دوم(کامپیوتر) هستم اما تحصیل تو دانشگاه سطح بالاتر، حسابی فکرم رو مشغول کرده.

هر روز دارم ده ساعت درس میخونم... تست میزنم... دوره میکنم.

یعنی با این فرصتِ کم میتونم قبول شم؟

ولی من که بیخود خدمت نرفتم، پس باید قبول شم.

ها؟

Written By No Face At 1:22 سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 | |

معذرت خواهی
ما به اندازه کافی بزرگ شدیم که مسئولیت کارهامون رو به عهده بگیریم. هرکاری رو هرزمانی و در هر شرایطی که انجام دادیم، به هرحال انجام دادیم و وقتی که مرتکب اشتباهی شدیم باید شهامت یه عذرخواهی رو با صدای بلند داشته باشیم. حالا من باید بابت یه کارهایی عذرخواهی کنم. کارهایی رو که تو شرایط نابسامان روحیم انجام دادم باید الان و تو سلامتی کامل جبران کنم. دیگه نمیخوام چیزهایی رو که قبلاً تجربه کردم دوباره تجربه کنم...

من به خودم هم یه عذرخواهی اساسی بدهکارم... چون بیشترین ظلم رو به خودم کردم.

 

Written By No Face At 22:49 چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 | |

عمو زاده!
فکر کن که یه دختر خاله یا چه میدونم پسر عمویی داشته باشی و هیچوقت ندیده باشیش. خب من یه پسر عمه دارم که فقط میدونم اسم شریفش محمده و دیگه حتی نمیدونم چه شکلیه(به قول کاشونیا: چی شکله). اما مطلب امروز ربطی به پسر عمه نداره، بلکه مربوط میشه به دختر عمو. چون این یکی رو حتی نمیدونستم که وجود داره.

خان بابای من تو خانوادش تک پسره و چهارتا خواهر(عمه های گرامِ بنده) داره. اما همیشه که اینطور نبود قربونِ شکلت. قبلاً قبلنا یه آقا پسر دیگه ای هم بوده که مشالله مردی بود برای خودش و فکر میکنم کمِ کمش یه دهه از خان بابای بنده بزرگتر بود. اسمش بود رضا و چند سال قبل از ازدواج پدر و مادرم مرد. پدر عزیزمون هم که عادت نداشت از رضا جون حرفی بزنه. فقط یادمه وقتی شیرخواره بودم یه عکس سیاه سفیدِ عتیقه ازش بهم نشون داد و بعد دیگه کلیه ی  متعلقاتِ عمو رضا از جلوی دیدگان کنجکاوِ ما سانسور شد...

چند وقت پیش یکی از پسر عمه هام از مکاتبه هاش با یه دختر تو آمریکا خبر داد. اون دختر خانم خودش رو کارِن معرفی کرد و گفت که اهل کالیفرنیاست. حتی عکس خودش هم فرستاد که البته کیفیت خیلی پایینی داشت. کارن تمایل زیادی برای آشنایی با پسر عمه ی بنده و خانوادش نشون داد. برای اینکه...

(از اینجا قضیه یه کم جدی میشه)

تازگی ها از زیر زبون پدرم یه چیز میزهایی کشیدیم بیرون. اون گفت: رضا آدمِ لامذهبی بود، عشقِ سیری ناپذیری به موسیقی ،ادبیات و شعر و شاعری داشت. پدرم گفت رضا آدمی بود که تو زمانِ خودش نمی گنجید و خیلی جلوتر از زمانش حرکت می کرد. یعنی یه جورایی نمی تونست با توانایی ها و استعدادهای زیادش  تو جامعه و اطرافیان محدودِ اون موقع، دَووم بیاره. اون راهیِ آمریکا شد و اونجا با یه زنِ آمریکایی ازدواج کرد. اونها بعد از مدتی صاحبِ دختر شدن و اسمش رو گذاشتن کارِن. رضا  زندگیش رو وقفِ خانواده و همینطور علاقه مندیهاش کرد. اما... بعد از مدتی تو آمریکا مبتلا به سرطان شد... اون خاطراتشو برای پدرم فرستاد، اما پدرم که به قولِ خودش احتیاجی به اونها نداشت(!)، همشون رو سوزوند!!!

وقتی پدرم تو زاهدان بود بهش خبر دادن که رضا مرده. اهلِ خانواده جا خوردن و از مرگِ رضا متاثر شدن! اما رضا خودکشی کرده بود... وقتی که دید سرطان خِرش رو گرفته و دیگه رفتنیه، خودش به استقبال مرگ رفت و این کار رو به خرجِ دوا درمون کردنهای بیهوده ترجیح داد. اما قبل از مرگش خواست که جنازش رو آتیش بزنن و خاکسترش هم بدن به دانشگاه.

تو این سالها کارِن و مادرش برای پدرم دعوت نامه فرستادن و ما هم اخیراً متوجه این قضیه شدیم. من دست خط و عکسِ کارن رو دیدم(خرچنگ قورباغه). حدودِ سی سال سن داره و نمیتونه فارسی حرف بزنه. تو نامه ای که فرستاد نوشته بود از پرواز میترسه...

خیلی چیزها هست که ما هنوز در موردِ عمو رضامون نمیدونیم و پدرِ و عمه های گرامی ما رو حسابی میپیچونن... ولی...

کارن، دختر عمویِ من؟!!! 

Written By No Face At 22:39 شنبه پانزدهم فروردین 1388 | |